من تموم قصه هام ، قصۀ توست
اگه غمگینه ، اون از غصۀ توست
یه دفعه ، مثل یه آهو ، توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود ، گلۀ ی گرگو ندیدی
دلم نبود توی دلم ، تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز ، به کمینت نشینن
الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا ، خاری بره به پای تو
یه دفعه مثل پرنده ، قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمونا ، رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم ، گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه ، نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصۀ توست
اگه غمگینه ، اون از غصۀ توست
یه دفعه مثل یه گل ، رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ ، میومد از آسمون
بردمت تو گل خونه ، که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه ، یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام ، قصۀ توست ...
یه دفعه مثل یه شمع ، داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود ، تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم ، که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم ، که راحت بشه خیالم
دارم از تو مینویسم ، تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو ، تا بازم بگم برات
اِنقده میگم تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم

يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل ميخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم اين است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جواني هوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيارزيد که بي سيم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سيم بود
که به بازار تو کاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم
تا به در و ديوارش تازه کنم عهد قديم
گاهي از کوچه معشوقه خود مي گذرم
تو از آن دگري رو مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهاني دگرم
از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چکنم لعلم و والا گهرم
من با این سحر تار و دل زار
خدایا چه کنم در دل این شب ، شب تب دار
پریشانم و حیرانم و گریانم و بیمار
خدایا چه کنم در دل این لحظه ی غم بار
چه سازم که نسوزم ، چه بجویم
به که گویم غم این سینه ی خون بار
پشیمانم و نالانم و سوزانم و بیدار
نه دستی که فشارم به کس خویش
نه یاری که بگویم غم این سینه ی پر ریش
چه سازم چه بجویم به که گویم
دل این شب شب تب دار
مگر سر بگذارم به همین شانه ی دیوار
بگریم من از این مردم بی درد
از این مردم نامرد از این قوم ستم کار
خدایا چه کنم وای چه کردم
که پر از آهم و تشویش
پر از دردم زخمی دو صد نیش
نه راهی و نه چاره که من آواره نمودم
حرمی را به سوی خویش
به صحرا و بیابان و به شن زار
به آن دشت پر از خوار
حرمی پر ز گل یاس و شقایق ، پر نیلوفر عاشق
من و این غم ، من و این دل ، دل بی تاب من و دیده خوناب
و شرمندگی از حضرت ارباب از آن قافله سالار
دلم سخت غمین است ، دلم تنگ ترین است
مبادا که بیاید به این شهر پر از ننگ
به این شهر پر از سنگ،پر از کوچه ی پر خوار
منم زخم لبالب،شده از ناله ام امشب
که امان از دل زینب
پریشمانم و گریانم و حیرانم و بیچاره و آواره
امان از گل گهواره
اگر سخت خراب است اگر سینه کباب است
همه شب تا به سحر فکر رباب است
که در اینجا همه جا هم همه افتاده
در اینجا همه جا ول وله انداخته تا
حرمله پرداخته ، یک نیزه نه یک تیر
سه شعبه پی ِ دیدار تو و کودک خوابیده در آغوش رباب است
بگو این همه خواب است
بگو این همه کابوس منِ خانه خراب است
به گیسوی تو سوگند ، به این سینه ی در بند
ببین در همه جا در سر هر کوچه و بازار
حدیث تو و شرح رخ و چشم و قد و دستان علمدار
همان ساقی سردار
همان صاحب تیغ و علم تو،همان مشک به دوش حرم تو
همان محمل و هم بازی ِ هر روز رقیه
همان ماه شب تار
به گیسوی تو سوگند،مرا غصه ز جا کند
من و این شب خون بار،من و دیده ی بیدار
من و شب ز دلدار،من و دار و من و دار
.
.
.
حسین میا به کوفه
.
کوفه وفا ندارد
.
کوفی بی مروت شرم و حیا ندارد
.
.
.

شبی دور از تو - اما با تو - تا صبح
در آن دوران شیرین ره سپردم
تو را با خود به آنجاها که یک عمر
غمت جان مرا می برد ، بردم
هزاران بار دستت را به گرمی
به روی سینه تنگم فشردم
وفاهای تو را یک یک ستودم
خطاهای تو را ده ده شمردم
ز حد بگذشت چون خودکامگی هات
صفای خویش را افسوس خوردم
به چشم خویشتن ، دیدی در این عشق ؟
تو در من زیستی ، من در تو مُردم
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای یه عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهترو شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو برد و
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواست رسید و
مث تموم زنا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیزتر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه بر نگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستیشو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش که یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم منو زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ولی انگار مده
مال همه یه جورائی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده
مچاله کن ...
بشکن ...
بند بزن ...
خط بزن ...
خلاصه راحت باش ...
ارث پدرت که نیست ...
دل تنهای من است .
دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطرخواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شن و تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا ، دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله
دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
آخرین بیتو می خونه و فراموش می کنه
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتم رو یکی که خندشم نفس داره
تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره
دست گذااشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، میگه کمه
دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمون و عشق و دست نوشته ها
دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره
اینا رو دلم میگه ، میگه و بعدش می میره
دست گذاشتم رو کسی که آسونه اما ساده نیست
توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست
می نویسم که دیگه رو هیچ کی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبم و چشام و سرم
تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم
ولی دست ، عاقلتر مونده رو همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی
شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم
حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم
چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی
اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی
من تو رو اذیت میکنم ، منی که میمیرم برات
منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات
تو حکم من نوشته بود ، طبق مواد یک و بیست
تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست
معلومه عاقلانه نیست ، عاشق که عاقل نمی شه
ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه
شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن
بگو پیش پای چشات ، یک شبه قربونیم کنن
بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن
علت دیوونگیمو ، تو کوچه ها جار بزنن
بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن
عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا ، نندازن
آخه حسودی می کنم ، بفهمن این راز و همه
فردا تقلب کنن از جنون این متهمه
دوس ندارم زیبای من از هر کسی شاکی باشه
متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه
شاکی من ، قانون میگه : به هر کی رو کنه جنون
چون قانونو نمی شناسه ، دیگه نه تنبیه و نه اون
متهمت ، اما می خواس ، که شامل این بندا نشه
به خاطر همین داره ، بارای عقلو می کشه
نشسته تنها ، این گوشه ، بدون حامی و وکیل
کلی خوشش اومده از عشق و جرم و دلیل
خوب میدونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو
می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو
درسته که عاشقتم ، اما مگه من دیوونم
خنده رو از تو بگیرم ، که بی چشات نمی تونم
خلاصه که شاکی ماه ، صاحب پرونده ی من
خاطره ی گذشته هام ، مالک آینده ی من
متهمت قصدی نداشت ، عاشقیشو به دل نگیر
فقط اونو قبول بکن ، به چشم مجرمی اسیر
اینجا وکیلی نمیاد که بگه من جنون دارم
چون اگه آزادم کنن ، باز سرتو درد میارم
شاکی نازنین من ، مزاحمت شدم ، ببخش
مثل تمام لحظه ها ، بتاب و آروم بدرخش
متهمت قول میده که دیگه به تو نامه نده
درسته دیوونس ولی موندن رو قولو بلده
فک نکنی نامه ی من شده مثل دفاعیه
شاکی گل ، نشون ندی این مدرک و به قاضیه
نشون بدی اونم میگه به خاطر درد جنون
متهمت گناه داره ، بگذر از اتهام اون
ولی این کارو نکن ، می خوام اسیری بکشم
تابلوی چشای تورو ناز و کویری بکشم
فدای چشمات که تو نور ، هزار و صد رنگ میشه
زرد پاییزی می پوشی ، چشات چه خوش رنگ میشه
راحت شدی از دست من با شعر و عشق و التماس
نمیگم اما ، نمیام ، بیرون از این رخت و لباس
به شاکی مثل گلم ، از منی که متهمم
زیبا جون اشکال نداره ، امضا کنم که وحیدم ؟
وحید دیوونه ی تو ، یازده آبان و یه روز
جرم من افتخارمه ، به قاضیم میگم هنوز
یادت باشه لحظه ی صدور حکم ، تو محکمه
دلت نسوزه ، نگذری از تقصیر متهمه
شاکی هیچ کس نشو ، فقط اینو ازت می خوام
فدای شاکی گل و جرم و جنون و اتهام
الهی دروازه ی بخت ، به روت همیشه وا بشه
دست به خاکستر بزنی ، الهی که طلا بشه
متهم هر چی ردیف ، ردیف پنج و دو و سه
نمی ذارم تو عاشقی ، کسی به گردم برسه
